از نفس افتاده | بیماری

    No Comments سلامتی

    از نفس افتاده
     
    «از اینکه هر بار باید در مورد مشکلاتم حرف بزنم، خسته شدم. الان سه ساله هر بار کسی سراغم اومده از مشکلاتم پرسیده، بعدم اون چیزی که می خواسته رو چاپ کرده.»
    موهای خرمایی و صورت استخوانی داره، یه پیراهن سبز تیره و جین تنش کرده. ۲۶ سال داره و نزدیک سه ساله که متوجه شده در گروه افرادیه که با اچ آیوی/ ایدز زندگی می کنن.
    «تنها کسی که واقعا توی این مدت درکم کرده، مادرمه، بابام سه ساله که نگاه سنگینی به من داره.»
    روان نویس آبی رو در دستش جا به جا می کنه و میگه: «وقتی آزمایش دادم، فکر کردم اشتباه شده، مشاور همیشه با لحن خیلی تندی می پرسین: "معتادی، رابطه جنسی داشتی و …" هیچ چیزی از صحبت هاش نمی فهمیدم. فرمی رو جلوم گذاشتن و پرش کردم. هنوزم از یادآوری اون روز ناراحت می شم…

    به گفته خودش، مشکلاتش از همون روز شروع شد. اما مادرش با اینکه باور نمی کرده، فرزندش مریض شده، تموم مراحل مشاوره و پزشکی رو با اون همراهی کرده و مشوقش واسه ادامه تحصیل بوده.
    لیسانس رو در یکی از رشته های مهندسی – فنی گرفته. با در نظر گرفتن معدل بالا خیلی تلاش کرده که بورسیه بگیره، اما کشورهایی مثل کانادا و نیوزلند به محض اینکه متوجه بیماریش شدن، ردش کردن.
    زبون انگلیسی رو خوب می دونه، زبون فرانسه رو تازگیا شروع کرده و میگه: «باید به همه ثابت کنم که یه گرفتار هم می تونه موفق باشه، حتی اگه جلوی پیشرفتش رو بخوان بگیرن.» یکی از دو خواهرش ازدواج کرده و در فرانسه زندگی می کنه، آبجی دومش دبستانیه.
    «شوهر خواهرم فرانسویه، خیلی آدم خوبیه، هر وقت می یاد ایران کلی از زمانش رو با من می گذرونه. اون می دونه من مبتلام، رفتارش مثل یه پدر مهربونه.»
    وقتی از مشکلات صحبت می کنه، سرش رو تکون میده و در همون حال دستی توی موهاش میکشه و میگه: «شروع شد! از کجا بگم. همه اش مشکله. توی جامعه هنوز خیلی با این مریضی مشکل دارن. اولین کسی که به آدم می رسه می خواد بدونه از چه راهی مبتلایی. تازه خیلیا وقتی می فهمن مریضی ازت فرار می کنن.
    «چند وقت پیش داشتم توی خونه با کاتر کار می کردم، دستم بد برید، رفتم سریع بیمارستان و بهشون گفتم HIV مثبت هستم و دستم نیاز به بخیه داره. پرستاره سریع از اتاق رفت بیرون و حاضر نشد بیاد. یکی از پزشکان مرد، انگار که داره وارد مرکز فعالیتای هسته ای می شه، وارد اتاق شد و دستم رو بخیه زد.
    «از این موارد زیاده. مخصوصا وقتی بدبختی دندون درد سراغت می یاد. باید اونقدر بگردی تا یه دکتر پیدا کنی. الان یه ساله که می رم سمت بازار. یه مرکز اونجاست که دکترش خدمات به بیماران می ده و رفتارش هم خیلی مناسبه.»
    رابطه دوستانه با بقیه هم مشکل دیگه افرادیه که با HIV زندگی می کنن. این مریض جوون با اشاره به کم شدن روابط با دوستانش در حالی که نگاش رو به میز دوخته و دستش رو روی برشای میز چوبی میکشه، میگه: «دوست دختری که تموم زندگی ام بود رو بخاطر این از دست دادم. قبل از دچار شدن به مریضی بعضی وقتا مادرم می گفت، دیگه وقتشه باید دستی برات بالا کنم. اما الان سه ساله که دیگه از این حرفه ها رد و بدل نمی کنیم. حتی ارتباطم با دوستان پسرم هم شدیدا محدود شده، البته مهمونی با دوستام زیاد می رم.
    «دخترا اکثرا فکر می کنن، من تمایل به پسر دارم چون همش حواسم هست که زیاد بهشون نزدیک نشم و رابطه دوستی صمیمی با کسی نداشته باشم. اینو هم به این موضوع دقت لازم رو به عمل بیارین از وقتی با یه مرکز غیر دولتی آشنا شدم، چند تا دوست گرفتار پیدا کردم. یکی از اونا بهم گفته که ما هم می تونیم با در نظر گرفتن یه سری شرایط و اطلاع طرف مقابل ازدواج کنیم. اما من که هیچ وقت فکر نمی کنم، کسی حاضر بشه با کسی که مبتلاست ازدواج کنه.»
    در مورد داروهای مورد نیازش که صحبت می کنه، بیشتر از هر موضوع دیگه ای عصبانی می شه و در حالی که صداش رو صاف می کنه، با صدایی به حالت فریاد خفه میگه: «انگار براشون موش آزمایشگاهی هستیم، هی از اینور اونور نقل می کنن که ایران در مورد HIV- ایدز بسیار فعاله، پیشرفت داشته، در خاورمیانه مثل نداره. اما هیچوقت نمی گن داروهای ما رو بعضی وقتا بدون توجه به سازگاری دارو عوض می کنن، منت سرمون می ذارن که دارو مجانیه. خوب این مریضی با جذام، طاعون و … در زمان خودشون فرقی نداره، اون موقع هم کلی آدم از این مریضیا می مردن.»
    خاطره جذام و طاعون، تنها یادآور مرگ نیستن، یادآور تنهایی و قرنطینه هم هستن؛ مثل تنهایی و انزوایی که مریض گرفتار به ایدز، در این روزگار تجربه می کنه:
    «یه بار از یه آقایی تو تاکسی شنیدم که می گفت، بهتره واسه امنیت جامعه مبتلایان HIV- ایدز به جزیره ای منتقل بشن تا آلودگی کمتر بشه. بغض گلوم رو گرفت، وسط راه پیاده شدم و بغضم ترکید.»
    این جوون HIV مثبت که خیلی امیدواره تا وقتی که زنده است داروهای مقابله با این مریضی کشف شه، با لبخند تلخی میگه: «حاضرم هر آزمایش و تحقیقی لازمه بر من انجام بشه تا راهی واسه درمان این مریضی پیدا بشه، دیگه هیچ آرزویی ندارم، هر شب به این امید به تختخواب می رم که صبح با خبر کشف دارو بیدار شم. ترسم از اینه که توی این مدت شبی بخوابم و بعد از مرگم درمان ایدز پیدا شه.»
     
    منبع:ویستا
    ویرایش وتلخیص:

    به گفته خودش، مشکلاتش از همون روز شروع شد. اما مادرش با اینکه باور نمی کرده، فرزندش مریض شده، تموم مراحل مشاوره و پزشکی رو با اون همراهی کرده و مشوقش واسه ادامه تحصیل بوده.
    لیسانس رو در یکی از رشته های مهندسی – فنی گرفته. با در نظر گرفتن معدل بالا خیلی تلاش کرده که بورسیه بگیره، اما کشورهایی مثل کانادا و نیوزلند به محض اینکه متوجه بیماریش شدن، ردش کردن.
    زبون انگلیسی رو خوب می دونه، زبون فرانسه رو تازگیا شروع کرده و میگه: «باید به همه ثابت کنم که یه گرفتار هم می تونه موفق باشه، حتی اگه جلوی پیشرفتش رو بخوان بگیرن.» یکی از دو خواهرش ازدواج کرده و در فرانسه زندگی می کنه، آبجی دومش دبستانیه.
    «شوهر خواهرم فرانسویه، خیلی آدم خوبیه، هر وقت می یاد ایران کلی از زمانش رو با من می گذرونه. اون می دونه من مبتلام، رفتارش مثل یه پدر مهربونه.»
    وقتی از مشکلات صحبت می کنه، سرش رو تکون میده و در همون حال دستی توی موهاش میکشه و میگه: «شروع شد! از کجا بگم. همه اش مشکله. توی جامعه هنوز خیلی با این مریضی مشکل دارن. اولین کسی که به آدم می رسه می خواد بدونه از چه راهی مبتلایی. تازه خیلیا وقتی می فهمن مریضی ازت فرار می کنن.
    «چند وقت پیش داشتم توی خونه با کاتر کار می کردم، دستم بد برید، رفتم سریع بیمارستان و بهشون گفتم HIV مثبت هستم و دستم نیاز به بخیه داره. پرستاره سریع از اتاق رفت بیرون و حاضر نشد بیاد. یکی از پزشکان مرد، انگار که داره وارد مرکز فعالیتای هسته ای می شه، وارد اتاق شد و دستم رو بخیه زد.
    «از این موارد زیاده. مخصوصا وقتی بدبختی دندون درد سراغت می یاد. باید اونقدر بگردی تا یه دکتر پیدا کنی. الان یه ساله که می رم سمت بازار. یه مرکز اونجاست که دکترش خدمات به بیماران می ده و رفتارش هم خیلی مناسبه.»
    رابطه دوستانه با بقیه هم مشکل دیگه افرادیه که با HIV زندگی می کنن. این مریض جوون با اشاره به کم شدن روابط با دوستانش در حالی که نگاش رو به میز دوخته و دستش رو روی برشای میز چوبی میکشه، میگه: «دوست دختری که تموم زندگی ام بود رو بخاطر این از دست دادم. قبل از دچار شدن به مریضی بعضی وقتا مادرم می گفت، دیگه وقتشه باید دستی برات بالا کنم. اما الان سه ساله که دیگه از این حرفه ها رد و بدل نمی کنیم. حتی ارتباطم با دوستان پسرم هم شدیدا محدود شده، البته مهمونی با دوستام زیاد می رم.
    «دخترا اکثرا فکر می کنن، من تمایل به پسر دارم چون همش حواسم هست که زیاد بهشون نزدیک نشم و رابطه دوستی صمیمی با کسی نداشته باشم. اینو هم به این موضوع دقت لازم رو به عمل بیارین از وقتی با یه مرکز غیر دولتی آشنا شدم، چند تا دوست گرفتار پیدا کردم. یکی از اونا بهم گفته که ما هم می تونیم با در نظر گرفتن یه سری شرایط و اطلاع طرف مقابل ازدواج کنیم. اما من که هیچ وقت فکر نمی کنم، کسی حاضر بشه با کسی که مبتلاست ازدواج کنه.»
    در مورد داروهای مورد نیازش که صحبت می کنه، بیشتر از هر موضوع دیگه ای عصبانی می شه و در حالی که صداش رو صاف می کنه، با صدایی به حالت فریاد خفه میگه: «انگار براشون موش آزمایشگاهی هستیم، هی از اینور اونور نقل می کنن که ایران در مورد HIV- ایدز بسیار فعاله، پیشرفت داشته، در خاورمیانه مثل نداره. اما هیچوقت نمی گن داروهای ما رو بعضی وقتا بدون توجه به سازگاری دارو عوض می کنن، منت سرمون می ذارن که دارو مجانیه. خوب این مریضی با جذام، طاعون و … در زمان خودشون فرقی نداره، اون موقع هم کلی آدم از این مریضیا می مردن.»
    خاطره جذام و طاعون، تنها یادآور مرگ نیستن، یادآور تنهایی و قرنطینه هم هستن؛ مثل تنهایی و انزوایی که مریض گرفتار به ایدز، در این روزگار تجربه می کنه:
    «یه بار از یه آقایی تو تاکسی شنیدم که می گفت، بهتره واسه امنیت جامعه مبتلایان HIV- ایدز به جزیره ای منتقل بشن تا آلودگی کمتر بشه. بغض گلوم رو گرفت، وسط راه پیاده شدم و بغضم ترکید.»
    این جوون HIV مثبت که خیلی امیدواره تا وقتی که زنده است داروهای مقابله با این مریضی کشف شه، با لبخند تلخی میگه: «حاضرم هر آزمایش و تحقیقی لازمه بر من انجام بشه تا راهی واسه درمان این مریضی پیدا بشه، دیگه هیچ آرزویی ندارم، هر شب به این امید به تختخواب می رم که صبح با خبر کشف دارو بیدار شم. ترسم از اینه که توی این مدت شبی بخوابم و بعد از مرگم درمان ایدز پیدا شه.»
     
    منبع:ویستا
    ویرایش وتلخیص:

    پاسخی بگذارید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *